تبليغاتX
آسمان دل تنگم

آسمان دل تنگم

 

مي خواستم بهت بگم چقدر پشيمونم             ديدم خود خواهيه ، ديدم نمي تونم

تحمل مي كنم بي تو به هر سختي                 به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي

به شرطي بشنوم دنيات آرومه                        كه دوستش داري از چشمات معلومه

يكي اونجاست شبيه من يه ديوونه                  كه بيشتر از خودم قدرت رو مي دونه

چي كار كردي كه با قلبم                               به خاطر تو بي رحمم

تو مي خندي چي شيرينه گذشتن                  تازه مي فهمم تازه مفهمم

تو رو مي خوام تموم زندگيم اينه                     دارم مي رم ته ديوونگيم اينه

نمي رسه به تو حتي صداي من                     تو خوشبختي همين بسه براي من

چي كار كردي كه با قلبم                               به خاطر تو بي رحمم

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 0:7 توسط PiShi |


 

دوست داشتن گاهي فلسفه است

فلسفه اي كه هيچ فيلسوفي به قضيه ي وجود و هستي آن دست نيافته!

دوست داشتن معماييست

معمايي كه هيچ پيشگويي ان را پيش بيني نكرده!

دوست داشتن يك مسئله است

مسئله اي كه هيچ رياضي داني فرمول آن را كشف نكرده!

دوست داشتن يك كالایي است

كالايي كه داراي تاريخ انقضا است

دوست داشتن تنها رابطه اي است كه هيچ عاشق و معشوقي آن را درك نكرده!

و آن را به پايان نرسانده

اي كاش دوست داشتن هم مثل برخي كالاها LIFETIME بود !

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 2:57 توسط PiShi |


 

نگاهت را نفروش

که چشمانم را

برای تو باز میکنم

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

:من نمیدانم اگر در کوچه طوفان بیاید

من به چه خواهم اندیشید؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 13:9 توسط PiShi |


 

دو روز مانده به ساعت صفر

تقویمی باطل روی طاقچه

فریاد و نق های بی ثمر

به پایان رساند یک روز دیگر را

***

شکایت بر سر سجاده سوی خدا

بی نتیجه ماند، خدا کجاست؟

خدا را کشتیم ما انسان ها

زمانی که پنهانش کردیم در پستو ها

*** 

بازی را تا به آخر ادامه باید داد

راه دیگر هم ندانم گر تو دانی بخوان

پس بچرخ، بخوان، برقص به ساز

بگو، ببوی، بخواه و بمان

*** 

در ثانیه بخند تا دو بال پرواز

لمس کن علف های مرغزار را

رقص شاپرک را بنگر که چه زیباست

آواز جیرجیرک، صدای غوک

*** 

سرت را بالا بگیر

ابرها را تماشا کن

که به سرعت می گذرند از روی ماه

ماه هم قصد رقص دارد این بار

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 12:53 توسط PiShi |


 

از اينجا به كجا خواهيم رفت ؟

اينجا آن مكاني نيست كه ما به دنبالش بوديم ، همه چيز از آن ما بود

تو به من ايمان داشتي و من به تو

اما اطميانان ما از بين رفت

حال چه كنيم تا رؤياهايمان دوباره جان بگيرد ؟

چگونه مي توانيم آن همه اشتياق را همچون گذشته زنده نگه داريم ؟

در درونم آنچه را كه مشتاق گفتنش هستم را پنهان مي كنم

مي ترسم ....

از اينكه احساسم را بيان كنم مي ترسم .

ميترسم تو را از دست بدهم

تو بايد مرا دوست داشته باشي ، بايد مرا دوست بداري.

چرا در كنارم هستي ؟

دگر چگونه مي توانم برايت اهميت داشته باشم ؟!!

فرصتي به من بده

فرصتي بده تا به تو نشان بدهم هيچ چيز تغيير نكرده

 در درون قلبم آنچه مشتاق گفتنش هستم را پنهان مي سازم ، مي ترسم احساسم را بيان كنم .

مي ترسم تو را از دست بدهم و تو بايد مرا دوست بداري!!!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 12:37 توسط PiShi |


همشو بخونید ....! خیلی باحاله.

يه شب كه من حسابي خسته بودم

همينجوري چشامُ بسته بودم

سياهي چشام يه لحظه سر خورد

يه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب ديدم محشر كبري شده

محكمه ي الهي برپا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن

رديف رديف مقابلش واستادن

چتكه گذاشتهُ حساب مي كنه

به بنده هاش خطاب خطاب مي كنه

ميگه چرا اين همه لج مي كنيد

راهتون و بي خودي كج مي كنيد

آيه فرستادم كه آدم بشيد

با دل خوش كنار هم جمع بشيد

دلاي غم گرفته رو شاد كنيد

با فكرتون دنيا رو آباد كنيد

عقلُ دادم بريد تدبر كنيد

ني اينكه جاي عقلُ كاه پر كنيد

من بهتون چقدر ماشاالله گفتم

نيافريده باريكلا گفتم

من كه هواتونُ هميشه داشتم

حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازي نكرده باختيد

نشستيدُ خداي جعلي ساختيد

هركدام از شما خودش خدا شد

از ما و آيه هاي ما جدا شد

يه جو زمينُ اين همه شلوغي

اين همه دينُ مذهب دروغي

حقيقتاً كه شما خيلي پستيد

خر نباشين گاوُ نمي پرستيد

از توي جمع يكي بلند شد ايستاد

بلند بلند هي صلوات فرستاد

از اون قيافه هاي حق به جانب

هم از خودي شاكي هم از اجانب

گفت چرا هيشكي روسري سرش نيست

چرا هيشكي پيش همسرش نيست

چرا زنا اينجوري بد لباسن

مرداي غيرتي كجا پلاسن

خدا بهش گفت بتمرگس حرف نزن

اينجا كه فرقي نداره مرد و زن

يارو كنف شد ولي از رو نرفت

حرف خدا از گوشاش تو نرفت

چشاش مي چرخه نمي دونم چشه

آهان مي خواد يواشكي جيم بشه

ديد يكمي سرش شلوغه خدا

يواش يواش شد از جماعت جدا

با شكمي شبيه بشكة نفت

يهو سرش رو پايين انداختُ رفت

غراولا چندتا بهش ايست دادن

يارو وانستاد تا جلوش واستادن

فوري در آورد و واسشون چك كشيد

گفت بريد وصول كنيد خوش بشيد

دلم برا هوريه لك زده

دير برسم يكي ديگه تك زده

اگه نرم هوريه دلگير مي شه

تو رو خدا بذار برم دير مي شه

غراوُل حضرت حق دمش گرم

با رشوة خيلي كلون نشد نرم

گوشاي يارو رو گرفت تو دستش

كشون كشون برد يه جا بستش

رشوة حاجي رو ضميمه كردن

توي جهنم اون و بيمه كردن

حاجيه داشت بلند بلند غر ميزد

داشت روي اعصابا تلنگر مي زد

خدا بهش گفت بس كن حاجي

يه خورده هم حبس نفس كن حاجي

اين همه آدم و معطل نكن

بگير بشين اين همه كل كل نكن

يه عالمه نامه داريم نخونده

تازه هنوز كرات ديگه مونده

نامة تو پر از كاراي زشته

كي به تو گفته جات تو بهشته

بهشت جاي آدماي باحاله

ولت كنم بري بهشت محاله !!؟؟

يادتِ چقدر ريا مي كردي

بنده هاي ما رو سياه مي كردي

تا يه نفر دورت مي ديدي

چقدر والاالضآلينُ مي كشيدي

اين همه روزهُ نوحه خوندي

يه لقمه نون دست كسي رسوندي !؟؟

خيال مي كردي ما حواسمون نيست

نظم و نظام هستي كشكي كشكيست

هر كاري كردي بچه ها نوشتن

مي خواي خودت برو ببين تو ذومكن

خلاصه وقتي گفتن حميد اينه

بازم درست نمي تونست بشينه

كاسه صبرش يه دفعه سر مي رفت

تا فرصتي گير مي ياورد در مي رفت

خلاصه اينجا عجب جاييِ

جون شما خيلي تماشاييه

از يه طرف كلي كشيش آوردن

كشون كشون همه رو پيش آوردن

گفتم اينارو كه قطار كردن

بيچاره ها مگه چيكار كردن ؟!!

مأموره گفت ميگم بهت من الان

مُفسد في الارض كه مي گن همينهان

گفت اينا بهشت فروشي كردن

بي پدرا خدا رو جوشي كردن

به نام دين حسابي خوردن اينا

كفر خدا رو در آوردن اينا

بد جوري ژانداركُ اينا چزوندن

زنده توي آتيش اونو سوزوندن

روي زمين خدايي پيشه كردن

خون گاليله رو تو شيشه كردن

اگه بهش بگي كُلاتُ صاف كن

بهت ميگه بشينُ اعتراف كن

هميشه در حال نظاره بودن

شما بگيد اينا چه كاره بودن ؟!!
خيّام اومد يه بطري هم دو دستش

رفتُ يه گوشه اي گرفت نشستش

حاجي بلند شد با صداي محكم گفت

اين آقا بايد بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نكن

به اهل معرفت جسارت نكن

بگو چرا به خون اين هلاكي

اينكه نه مدعي داره نه شاكي

نه گرد  خاك كرده نه هياهو

نه اربده كشيده نه چاقو

نه مال اين نه مال اونو برده

فقط عرق خريده رفته خورده

آدم خوبييه هواشو داشتم

اينجا خودم براش شراب گذاشتم

يهو شنيدم خبر دار دادن

نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اسرافيل از اون ور اومد

رفت رو چارپايه ُ چندتا سوسك

ديدم دارن تخت رَوون ميارن

فرشته ها رو دوششون ميارن

مونده بوددم كه اين كيه خدايا

تو محشر اين كارا چيه خدايا

فكر ميكنيد داخل اون تخت كي بود ؟!!

الان ميگم ، يه لحظه...

 اسمش چي بود ؟؟

همون كه كاراش عالي بود

اوني كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد

همون كه اين لامپا رو اختراع كرد

همون كه كاراش عالي بود ...اون ديگه

بگيد بابا توماس اديسون ديگه

خدا بهش گفت ديگه پايين نيا

يه راست برو پيش انبيا

وقتُ تلف نكن توماس، زود برو

با هر وسيله اي اگر بود برو

از روي پل نري يه وقت مي افتي

مي گم هوايي ببرنُ مفتي

باز حاجي ساكت نتونست بشينه

گفت كه مفهوم عدالت اينه

توماس اديسون كه مسلمون نبود

اين بابا اهل دينُ ايمون نبود

نه روضه رفته بود نه پاي منبر

نه شمر مي دونست چيه نه خنجر

يه ركعت هم نماز شب نخونده

با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده

حرفاي يارو كه به اينجا رسيد

خدا يه آهي از ته دل كشيد

حضرت حق خودش رو جا به جا كرد

يكم به اين حاجي نگاه نگاه كرد

از اون نگاه هاي عاقل اندرز

سفيرش رو بايد بيارن اينور

با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب كله خرايي هستيد

بابا عجب جونورايي هستيد

شمر اگر بود ، آدُل هيتلر هم بود

خنجر اگز بود رمروئل هم بود

حيفه آدم خودش رو پير كنه

و سوزنش فقط يه جا گير كنه

ميگيد توماسِ من مسلمان نبود

اهل نمازُ دينُ ايمون نبود

اولاً از كجا مي گيد اين حرفو

در بياريد كله ي زير برف رو

اون منو بيشتر از شما شناخته

دليلش هم اين چيزايي كه ساخته

درسته كه گفتم عبادت كنيد

مگر نگفتم به خلق خدمت كنيد؟!!


توماس نه بمب ساخت نه جنگ كرده

دنيا رو هم كلي قشنگ كرده

من يه چراغ كه بيشتر نداشتم

اونم كه تو آسمونا گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد

نمي دونيد چقدر كمك به من كرد

تو دنيا هيچكي بي چراغ نبوده

يا اگر هم بوده تو باغ نبوده

خدا براي حاجي آتش فروخت

دروغ چرا ، يكم براش دلم سوخت

طفلي تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اينجا كه رسيده باخته

يكي مياد يه حاله اي باهاشه

چقدر بهش مي ياد  فرشته باشه

اومد رسيد دست گذاشت رو دوشم

و دهانشُ آورد كنار گوشم

گفت تو كه كلت پره غورمه سبزيست

وقتي نمي فهمي بپرسي بد نيست

اين كه نشسته يك مقام والاست

مترجمه ، رفيق حق تعالاست

خود خدا نيست نمايندشه

مرد اعتمادشه ، بندشه

خداي لم يلد كه ديدني نيست

صداش با اين گوشا شنيدني نيست

شما زمينيا همش همينيد

اون ورِ روزيُ خدا مي بينيد

 

 چطور بود ؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 13:8 توسط PiShi |


 

سکوت نه ، سخن بگو

رقیب نه ، به من بگو

بگو شنیده می شوی

 برقص ، دیده می شوی

 بخوان که خوانده می شوی

مزن ، که من نمی روم

 مران ، که بسته ی توام

  مرو ،که دل نمی بُرم  

تو خواب را بهانه کن

   رقیــــب را روانه کن

 وآنگه بیا تا صبحدم

  جانم ، سر پیمانه کن

 بیا که عاشقی کنم

درآ  که بندگی کنم 

برون پرده آ ، دمی

دمی ، که زندگی کنم

سکوت نه ، سخن بگو

هر چه خواهی بگو

به من بگو ...

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 20:10 توسط PiShi |


اگر بگویم...اگر بگویم که چقدر دلم پر است

باور می کنی؟

باور می کنی دوست من؟

اگر بگویم لحظه لحظه هایم نمی گذرد ،گویی زمان می خواهد مرا ازار دهد...

باور می کنی؟

اگر تا صبح...تا خود صبح برایت از دلتنگی هایم بگویم...

ایا اصلا گوش می کنی؟

اگر بگویم از این وضع خسته شده ام، باز هم باور نمی کنی؟

اصلا چه چیز را باور می کنی؟

اصلا باور داری من هستم؟

این منم؟

اصلا بگو...

مرا باور داری؟

داری؟

داری؟

می گویند بگرد...

بگردم؟اخر تا به کی؟

اگر این پاییز است؟

اگر پاییز فصل شوق رسیدن است...!

پس چرا؟

پس چرا دست های پاییز دستهای رو به سوی خدای مرا،نمی گیرد؟

چرا پاییز هم مرا مانند برگ های زرد خود نمی برد؟

چرا پاییز صدایم نمی کند ؟؟؟!!!

اگر این پاییز است ..... پس کجاست؟

پاییز کجا هستی ؟

نکند تو هم مرا باور نداری ...!!!!!!

چرا مرا همچون دیگر برگها زرد نمی کنی ؟

دیگر چرا!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 14:8 توسط PiShi |


 

لب هایت

چه بی شرمانه

با بوسه ای بی مهابا

عشق و هوس را

با هم در می آمیزند

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 19:58 توسط PiShi |


 

 بچه ها امروز روز تولدمه

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

هرسال وقتي.....(تاريخ تولد)......هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن


از خودم مي پرسيدم


چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟....


و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که زمينو


با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....


تولدم  مبارک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 12:44 توسط PiShi |


       

                    اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com             اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com            اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com             اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com             اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

          

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 12:36 توسط PiShi |


 

پرواز كن ......

پرواز كن پرنده ي كوچك 

 به آن سوي تخيلات پرواز كن بر فراز لطيف ترين ابرها و سفيد ترين كبوترها و بر بادهاي عاشقانه آسمان

از ستارگان و سيارات گذر كن

  اين دنياي تنهايي ما را ترك كن

 از درد و رنج اين دنيا نيز بگريز

 و دوباره به پرواز درآ 

پرواز كن اي با ارزش ترين ها

 سفر بي انتهاي تو هم اكنون آغاز شده است

 شادماني دلپذيرت را با خود ببر چرا كه زيبا تر از

آن است كه از آن اين دنيا باشد .

به ساحل ديگر پاي گذار جايي كه براي ابد آرامش در انتظار توست 

 اما خاطرات ما را چه تلخ و چه شيرين تا آن زمان كه دوباره

 يكديگر را ببينيم حفظ كن .

پرواز كن ....

بي حراص پرواز كن .

لحظه اي  هم تعمل مكن و اشك مريز

 قلبت پاك است و روحت آزاد

به راهت ادامه بده

 در انتظار من مباش.

 بر فراز جهاني كه به پرواز درآمده اي آن سوي دستان زمان ماهم طلوع مي كند و

خورشيد  غروب .

اما من هرگز تو را از ياد نخواهم برد . پرواز كن پرنده ي كوچك پرواز كن ....

بدانجا كه تنها فرشتگان ترانه مي سرايند 

 پرواز كن

 چرا كه زمان پرواز فرا رسيده است .

حال برو و روشنايي را درياب

پرواز كن...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 14:43 توسط PiShi |


 

از كجا آغاز كنم . ...

روايت قصه اي كه از عشقي بس بزرگ و با شكوه سخن مي گويد .

داستان شيريني كه كهن تر از قلب        

 دريا هاست ،حقيقت ساده ي عشقي كه او برايم به ارمغان آورد .

 از كجا آغاز كنم !!!

با اولين سلام به اين دنياي تهي و پوچ من معنا بخشيد

و

ديگر عشقي به جز او در قلبم جاي نخواهد گرفت .

او به زندگيم پاي نهاد و به آن لذت بخشيد .

او قلبم را سرشار مي كند .

 سرشار از لذت هايي كه   

    بس بي نظيرند .

سرشار از نواي فرشتگان و تخيلاتي بكر و دست نيافتني .

او جان روانم را از فراواني عشقش لبريز مي سازد

  و

اينگونه است كه هر كجا پاي مي گذارم ديگر تنها نيستم ،

آخر با همراهي چون او چگونه مي توان تنها بود

 و

من هرگاه دستانش را جستجو كنم همواره در كنار من است  .

اين عشق چقدر دوام خواهد داشت ؟

آيا هرگز مي توان آن را با گذر ساعات سنجيد  ؟

اكنون پاسخي ندارم !!

تنها مي توانم بگويم كه تا آن زمان كه ستارگان مي سوزند تا بي روح شوند

 نيازمند او خواهم بود .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 20:56 توسط PiShi |


 

همسفر تنها نرو

بذار تا با هم بریم

سرنوشتمون یکیست

هردو مون مسافریم

تازه از راه رسیدم

هنوزم خسته رام

همسفر تنها نرو

بذار تا منم بیام

با کلی خاطرات خوش

یادت میاد ؟؟

آن روزها

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 22:28 توسط PiShi |


 

شعله های آتش

زبانه میکشند

میسوزم

به جرم

دوست داشتنت

*****

پرواز کردم

تا آسمان

ابرها را بلعیدم

طعم باران داشتند

پرواز کردم

پابرهنه

تا خدا

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 22:26 توسط PiShi |


 

اگر قرار باشد بمانم مي دانم كه دوباره به تو روي خواهم كرد .

پس مي روم اما مي دانم كه همواره در هر قدمي كه بر ميدارم به ياد تو خواهم بود و همواره تو را

دوست خواهم داشت .

خاطرات تلخ و شيرين تنها چيزي است كه با خود خواهم برد . پس خدانگهدار ، برايم اشكي نريز

من و تو مي دانيم كه من آن كسي نبودم كه تو نيازمندش بودي . با اين وجود همواره

دوستت خواهم داشت  

آرزو مي كنم كه زندگي با تو مهربان باشد و اميدوارم هر آنچه را كه آرزو داشتي به دست آوري .

برايت آرزوي شادي و خوشبختي را دارم و فراتر از همه ي اينها برايت آرزوي عشق مي كنم و بدان كه من تو را

دوست خواهم داشت

براي هميشه

     خودت می دونی

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 22:7 توسط PiShi |


  

 آن هنگام كه به گذشته مي نگرم خاطرات روزهاي خوب را برايم زنده مي گردد .

همه چيز چقدر عالي بود  اما...

اما من از كجا مي دانستم كه تو روزي مرا ترك خواهي كرد

اكنون خوشحالم كه نمي دانستم داستانمان چگونه پيش خواهد رفت و زندگيمان همان بهتر كه به بخت و اقبال

واگذار مي شد

شايد اگر در زندگيم وجود نداشتي  اكنون غم نبودنت را حس نمي كردم  

 اما در آن صورت هيچ وقت خاطرات با تو بودن در جانم شكل نمي گرفت

آه ...

آن زمان كه تو مال من بودي گويي كه مالك همه چيز بودم و براي لحظاتي خود را همچون شاه حس مي كردم .

اما حتي اگر ميدانستم كه روزي سقوط خواهم كرد هرگز قادر نبودم كه آن را متوقف سازم اما اكنون خوشحالم كه

 خبر نداشتم كه چگونه همه چيز پايان خواهد يافت .

گويي همان بهتر بود كه زندگيمان به بخت و اقبال سپرده مي شد .

شايد اگرتو در گذشته در زندگيم وجود نداشتي اكنون غم نبودن تو را حس نمي كردم .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 8:15 توسط PiShi |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دوست داشتن حرف نیست که با واژه
از بند ها رها شود دوست داشتن
احساسی است که تا ابدیت
باقی خواهد ماند
×××××
نگاهت را نفروش
که چشمانم را
برای تو باز میکنم
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
من نمیدانم اگر در کوچه طوفان بیاید
من به چه خواهم اندیشید؟


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388



پیوندها

*مجنون تو*
*عشق براي تو *
*زير آسمان خدا*
*شروع چشمهاي تو ..شروع شاعرانگي*
*مطالبی جالب از دختری متفاوت*
*شبي كه فروخته شدم*
*اس ام اس- عكس - جك *
* اشك ها و لبخند ها *
*ضد پسر*
*تنها ،عاشقانه*
*عاشقونه*
*Love & Hate*
* ღ ریتم عشق ღ *
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


http://bahar-20.com/ftp/cod.musics/page/45/php/